حريم عشق

 

منزل جديد

سلام.

یه خونه ی جدید اجاره کردیم  ٬ تشریف بیارین ٬ قدمتون روی چشم

اینم آدرسش :

                           http://www.hey_folani.mihanblog.com/

هی فلانی !

زندگی شاید همین باشد...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ آذر ،۱۳۸٥ -


 

اين مطلب رو يه جايی خوندم و گفتم شايد شما هم خوشتون بياد:

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو"داداشیصدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اينمساله نميکرد.

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت:"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم "

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ،متشکرم

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت"تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

اي کاش اين کار رو کرده بودم .................

پ ن : فقط می خولستم بگم نذارین داستان شما هم اینجوری تموم بشه ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ -


 

تو برفتی و دلم قید هوای تو هنوز

هوس دیده به خاک کف پای تو هنوز

گر نشانی ز جفا چون مژه تیرم در چشم

دیده ی من نشکیبد ز لقای تو هنوز

بر سر ما بگزیدی تو به هر جای کسی

ما کسی را نگزیدیم به جای تو هنوز

گفته بودی که دوایی بکنم درد تورا

ما در آن درد به امید دوای تو هنوز

ای که عمری سر من بر خط فرمان تو بود

تو به فرمان خودی من به رضای تو هنوز  

گر به شاهی برسم سایه ز من باز مگیر

که گدای توام ای دوست گدای تو هنوز  

اوحدی قصه ز سر گیر و بر دوست بنال

که به گوشش نرسیدست دعای تو هنوز

                                                         اوحدی مراغه ای

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥ -


راز خانه ی سفيد

پرسیدی : آخه برا چی نباید برم به اون خونه ی سفید؟  و شنیدی: آخه چقدر بهت بگم ...

حتما حکمتی داشته که بزرگترا سفارش کردن که تو اون خونه نریم ...

حرفش را قبول نکردی : ولی من خیلی دلم می خواد ببینم اون تو چه خبره.

ـ : خوبه دیدی اونایی که به این سفارش گوش نکردن و رفتن هیچ وقت دیگه بر نگشتن .

ـ: از کجا معلوم به خاطر اینکه تو اون خونه خوشبخت شدن دیگه برنگشتن هان ؟! شماها طوری 

حرف می زنین که انگار اون تو فقط بدبختیه ...  ـ: بزرگترا آدمای تو اون خونه رو خیلی بهتر از من و

تو می شناسن به خاطر همین هم سفارش اکید کردن که ما نریم ... حالا تو هی گوش نکن .

وتوهم با کمال میل گوش نکردی . رفتی کنار خانه پناه گرفتی و وقتی پنجره ی اتاق باز ماند

آرام و یواشکی رفتی داخل . وسط اتاق که رسیدی یک دختر از دیدن تو جیغ بنفش کشید .

ترسیدی و نفست بند آمد . تا بخواهی بفهمی کی به کیه و چی به چیه یک چیزی تالاپی

 چسباندت به کف اتاق و معده و روده ات همه ریختند بیرون . بعد یک مرد سیبیلو غرغرکنان

نعشت را با مگس کش پرت کرد وسط کوچه و دم آخر به وضوح شنیدی که می گفت : امان از 

دست این سوسکا ! باید یه توری برای این پنجره بگیرم و الا راحتمون نمی ذارن.

و تو در آخرین نفس حسرت این را خوردی که چرا به حرف بزرگترهایت گوش نکردی .

افسوس ....

                            نوشته ی ( شهرزاد رضاییان)   

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥ -


گفتگوی بودا وچوپان

چوپان : غذای من حاضر است وگوسفندان خود را دوشیده ام و کلون کلبه ام را انداخته ام و آتشم هم روشن است

و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

بودا : من دیگر نه نیازی به غذا دارم و نه به شیر . بادها کلبه ی منند و آتش من خاموش است

و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

چوپان : من گاوها دارم و ماده گاوها . من مرغزار پدرانم را دارم و گاو نری که همه ی ماده گاوهایم را باردار کند

و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

بودا : من نه گاو دارم و نه ماده گاو . من مرغزار هم ندارم و هیچ چیز ندارم. از هیچ چیز هم نمی ترسم

 و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

چوپان : من زنی فرمانبردار و وفادار دارم که سال هاست همسر من است وشب هنگام خوشم که با او بازی می کنم

و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

بودا : من جانی دارم فرمانبر و آزاد . سال هاست که تعلیمش می دهم و به او می آموزم که بل من بازی کند

و تو ای آسمان هرقدر که می خواهی ببار !

                                                               از کتاب ( زوربای یونانی ) نوشته ی ( نیکوس کازانتزاکیس) ترجمه ی (محمد قاضی)

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥ -


عجب صبری خدا دارد ...

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را به همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه ی صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم !

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم 

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بعرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشمش عارف و عامی ز برق

فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

                                                                  معینی کرمانشاهی

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ -


 

ديشب به يكباره برف باريد

وصبح انفجار كلاغ ها از شاخه هاي سپيد

زمستان در دشت است تا دور دست نگاه

دنيايي بي انتها.

عشق من فصل ديگري رسيده است

و زير برف

مغرورانه و سخت كوش

زندگي

ادامه دارد ...

                           ناظم حكمت          

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥ -


 

سلام .

بعد از یه تحول بزرگ تو. زندگیم امروز از خونه ی خودم براتون می نویسم .

خیلی هیجان داره

امروز ماه گرد ازدواجمونه.

کی باورش می شه ؟؟؟؟ هنوز برای خودم هم جا نیافتاده که خانم خونه شدم

عمه هام که باورشون نمی شه من آشپزی کنم. یعنی هیچ کس باورش نمی شه...

من و کار خونه؟ عجیبا غریبا !

ولی یه چیزی که باعث می شه خودم زیاد متعجب نباشم اینه که من عاشق شوهرمم

از همین جا دوباره میگم :

گلم دوستت دارما هیچ وقت یادت نره ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ -


کردار جهان

این جهان پاک خواب کردار است

آن شناسد که دلش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است

شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار ؟

که همه کار او نه هموار است

کنش او نه خوب و چهرش خوب

زشت کردار و خوب دیدار است

رودکی

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥ -


 

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم این است که چون ماه تو انگشت نمایی

ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه ی این دام شود تنگ تر و من

دست و پایی نزنم خود زکمندت نرهانم

سر پر شور مرا نه شبی ای دوست به دامن

تا شوی فتنه ی ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طایر پر بسته نگارا

عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم

نکته ی عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی

پیر این دیر جهان مست کنم گرچه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را

یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند

جان اگر نیز ستانی زمن این دل نستانم

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی

نیمه شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست ؟

آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم

بار ده بار دگر ای شه خوبان که بترسم

تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی

من که در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم

ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت

چه کنم ؟ بی تو چه سازم ؟ شده ای ورد زبانم

آید آن روز ( عمادا ) که ببینم تو چه گویی

شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

                                             عماد خراسانی

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ -